به نظر من آن موقع فقط باید شنید، فقط باید همدردی کرد
فقط باید گوش های دل را به او قرض داد ، وقتی دارد
نابسامانی های دلش رو بالا می یاره ، آن را تفسیر قضا و
قدر نمیاندازه خودشم میدانه دربه بار آوردن افتضاح تقصیر
داره شما با نشستن بر کرسی شاهانه نصیحت گرایی دیگر
را بیشتر ازاین شرمنده خودش نکنیدش.
با برادرم ابراهیم که از من بزرگتر بود کمی رفاقت داشتم
و شیطنتهای دوران نوجوانی مان را باهم می کردیم
باو گفتم از تصمیم نابخردانه و عجولانم ، از اینکه بدرد حوزه
نمیخورم ودوسال فرار به سوی جلو کردم و با فرافکنی برروی
مشکلاتم لاپوشانی کردهام من دیگر نمیخواهم آنجا بمانم.
ابراهیم مکث کوتاهی کرد گفت : باید چه کار کنم برای تو؟
گفتم :بابا هیچ ، تو مامان راضی کن من بدرد حوزه نمیخورم
جمله ابراهیم مکمل انرژی زایی برای تادگی می شد
اینطور موقع ها یک فردی که شما فکر میکنید از او کاری
بر میآید وقتی میگوید برو جلو من پشتتم ناگهان انرژیهای
پمان شده در بافتهای اراده آزاد میشه و آدم فکر میکنه
کسی دیگری شده .
یهویی فکر کردم بهترین تصمیم زندگیم را گرفتم احساس
کردم کسی پشتمه احساس کردم میتونم نفس بهتری
بکشم
با مامان صحبت شد اول در نهایت تعجب با مسئله برخورد
کرد ولی بتدریج کنار آمد و من مصمم شدم دیگر به حوزه
علمیه پا نگذارم و یکروز در عین خاموشی با وسیله
نقلیه کلیه اثاثهامو جمع کردم و درحالیکه خانه خلوت بود
با هماهنگی قبلی مامان به منزل آوردم و چهار تکبیر
زدم بر آنچه که برای گذشته هام بود تا برود
تابستان اوضاعش برای من تقریباً خوب بود خیالم کمی
راحت بود ارتباطم با عباس را تقریباً قطع کردم میدانید
عباس پسر خوبی بود ولی در بدترین شرایط زندگیش
از طرف پدر مجبور به ازدواج با کسی شد که اصلاً دوست
داشتش نداشت و علاقمند شدید دختر عمش بود که
خانوادش او را نمی خواستند
عباس در عین اشتباهات بدی که داشت یادم نمیآید در
مردانگی کم گذاشته باشند.
یادم نمی آید به من نامردی کرده باشد و هیچ وقت با
من گلاویز شده و بهانه گیری کند
عباس مرد خوبی بود د اهل دود و دم و مشروبات نبود
جانماز هم آب نمیکشید ... خوب بود...
سالها از آن ماجرا ها میگذرد و عباس را بیشتر از ۲۰ سال
ندیدم نمیدانم زندگیش در چه حال و هوایی است بگذریم.....
داشتم میگفتم تابستان سخت نمی گذشت چون همه جا
تعطیل بود من هم به رنگ اجتماع در آمده بودم و رسوا
نمیشدم! ، مهر ما که رسید همه آهنگ رفتن به مدرسه
کردند من روزگارم ساز ناکوک زد آماده شده بودم برای رفت
به خدمت سربازی
اما زیاده خواهیهای من در خدمت سربازی از آنجا شروع شد
که من من تصمیم داشتم با استفاده از ظرفیت پزشکی معافیت
از آموزشی بگیرم
شنیده بودم آموزشی خیلی سخت هست، نگران سختیهای
آموزشی بودم و تصمیم داشتم از ظرافت توانم استفاده کنم
برای همین بعد از کلی تلاش توانستم با کمک آقا مرتضی عزیز
که روزی قصهاش را خواهم گفت برگه معافیت از رزم و آموزش
گرفته و در جمعه صبح یک روز سرد زمستان بهمن ماه عازم د
انشکده نیروی دریایی سپاه در شهر چالوس شدم تا خودم را
به مدیر گزینش آنجا معرفی کنم.
خودکارهای سرح
هیاهوی شبهای من
و راز بیداری های شب را
فقط مهتاب میداند
هر کی
اندازهی دلتنگیهای قلبش
درگیرِ مدت امتداد شب است...
لوکومتیو زندگی من...
ما را در سایت لوکومتیو زندگی من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 84