224- دژبان غذا- ب

خرید بک لینک

به طور کامل معتقدم وقتی انسانها از قدرت طلبی افراطی دست میکشند

که باور کنند قانون باید روی قلب آنها نوشته شود نه فقط روی کاغذ، شاید اگر در

دنیا به قول جان اف کندی سیاستمداران بیشتر شعر میدانستند و شاعران نیز بیشتر

سیاست را بلد بودند جهان جای بهتری برای زندگی می شد

خوب بگویم که سازمان نظارت مرکزی امور اجرایی دانشکده بر عهده دستگاهی

بود به نام "قرارگاه" که مسئولیت مستقیم آن بعنوان فرمانده اجرایی ، قدرت خیلی

زیادی داشت و ساختمان فرماندهی ارشد دانشکده نیز در مقابل این ساختمان قرار

داشت

با خود اندیشیدم طی چند روزسازماندهی اعتراضات منطقی سربازان غیربومی

(ظلم دیده ناهار نخورده) ، جهت احقاق حق آنها که خودم جزئی از آن بودم را

پیگیری کنم که در پس پرده آن نیزیک هدف بزرگ دیگر هم نهفته بود

روزهایی که غذایم را کم یا سرد میخوردم یا به من غذا نمیرسید سربازان فیش ناهار دردست

اما گرسنه مانده را به محل روبروی قرارگاه می بردم و محترمانه میگفتیم ما گرسنه

هستیم که این شیوه مودبانه و بی تنش، اتفاقا صحنه رغت باری را برای فرمانده

قرارگاه فراهم میکرد.

گرچه در کتاب بسیار زیبای الیورتویست اثر جاودانه چالزدیکنز وقتی کودکان

نوانخانه (یتیم خانه) که صرفا برای زنده ماندن تغذیه میشدند، نه زندگی کردن،

برای فرار از گرسنگی در ازای غذای بخورنمیر ، جهت انجام قرعه ایی انداخته

تا نماینده ایی پیدا کنند.و قرعه به نام الیور افتاد،

اولیور بدشانس باید بلندمیشد و محترمانه درخواست مینمود که سیر نشده است.

متولی متظاهر نوانخانه بر حسب اینکه اعتراضات را از همان ابتدا سرکوب

نمایند الیوز را در جلوی جمع روی نیمکت به دراز انداخته و به او شلاق زد.

من اما اطمینان داشتم اینجا شلاقی در کار نخواهد بود

دلیلش هم واضح بود

قرارگاه زیر نظر فرماندهی ارشد دانشکده فعالیت میکرد و از اینکه صدای

اعتراضات را به صورت منطقی بخوابند تا مسیراعتراضات به فرمانده ارشد نرسد

، بهترین تدبیرش این بود که مشکل را حل نماید( گرچه خودش هم شخصیت

مثبت و قانونگرایی داشت).

یقیناً اگر مدیران اجرایی کشور نیز صدای اعتراضات منطقی مردم را در موضوع

"عدالت اقتصادی و اجتماعی" پشت گوش نندازد، هرگزصدای اعتراضات

بمقام ارشد کشور نخواهد رسید و یا سمت اعتراضات جهت گیری سوی

وی نخواهد شد.....

اعتراضات سربازان گرسنه سبب فشار فرماندهی قرارگاه دانشکده به مسئولین

ذیربط شده بود

صدیقی یک روز مرا (به عنوان خوش بیان ترین معترض)، احضار نمود تا

این مسئله را ریشه یابی کند

بی تعارف سربازان از فرمانده حفاظت دژبانی بشدت حساب می بردند اما م

ن دو هدف بزرگ را در سرم می پروراندم.

نخست اینکه گستاخی دانشجویان که خویش را ارشد و محق هر تصمیمی

میدانستند را از بین ببرم و سهم غذای سربازان غیربومی را زنده کنم و نکته

دیگر پیدا کردن ضریب امنیت قدرت دربرابر سربازان بومی با اتکا به مسئولیت

دژبانی غذا(مسئولیت توزیع غذا) که تحقیر آن برای من بسیار دردآوربود.

ا شجاعتی که پیدا کرده بودم برحسب اینکه"اگر مرا آدم حساب نمیکردند

با من مشورت نمی کردند" با شجاعت گفتم: دو مشکل وجود دارد

اول آنکه مجموعه زیررده شما فیشهای غذا را علاوه بر اینکه به سربازان غیر

بومی میدهند به سربازان بومی(رفیق بازی) هم میدهند .....وسط کلامم گفت:

- امکان ندارد

- جناب سروان اگراجازه دهید می توانم ثابت کنم سرباز های بومی که مال شهر

اطراف دانشکده بودند برحسب لابی قومیتی یا رفاقتی که با متولی صدور فیش غذا

دارند فیش گرفته و ناهار میخورند و می روند ، بطور مثال چرا باید فلانی و

فلانی وووووو امروز ناهاربخورند؟! (استدلال من صدیقی را سکاکت نمود)

نکته دوم این بود که غذا به درستی توزیع نمی شود و باید سهمیه غذای سربازان

از دیگ غذای دانشجویان جدا شود.، چون مسئول توزیع غذا که از بچه های

دانشجویان نظامی است اهمیتی به سربازان می دهد و این بههمریختگی سبب

نابهنجاری و اعتراض سربازان شده است .

مدل سبک بیان من صدیقی را آرام تر کرد و انگار تیرخلاصی که میخواستم

توسط خود وی درنهایت چکانیده شد.

- خوب، منظور؟

- حاضرم دژبان غذا شوم

-تو نیروی سازمان اداری هستی (نیروی اداری نمیتوانست دژبان غذا شود).

-صبح مشکلی ندارم وظهر میتوانم برای توزیع غذا از مسئولم اجازه بگیرم و

شب هم اینجا هم میمانم بازم مشکلی ندارم

او مرا به عنوان مسئول دژبان غذا به سربازان معرفی کرد وقتی چنین مقامی

دستور میداد تقریباً میتوانم بگویم امضای حکم یک رهبر برای سربازان داشت

و لازم الاجرای حتمی بود

بعد از مراسم معارفه لبخندی قوی بر روی لبهای دل من نقش بست ،

اطمینان داشتم زندگی هیچ وقت آسان تر نمیشود، اگر من قوی تر نباشم.

این قوی تر بودن ارتباط خیلی زیادی به نحوه تدبیر و رفتار پخته داشت و الا اطمینان

داشتم که نمیتوانم به شیوه دیکتاتورمابا نه جمعیت را برای درازمدت با خودم

همراه کنم ،

در واقع من چون قصد داشتم قوی بمانم باید یاد میگرفتم چگونه

در تنهایی تدبیر بهترین کنم

باور داشتم که متانت و بردباری و شخصیت شوخ طلبی لبه های تیز قدرت

طلبی افراطی من را از بین خواهد برد چون از آن روز اگر حتی به درستی

هم عصبانی میشدم میتوانست اینجوری تداعی شود که از جایگاه قدرتم دارم

استفاده ابزاری میکنم.

عصر اولین روز در خوابگاه سربازان غیر بومی دوستانم را جمع کرده و

به سربازان دیگر دعوت سکوت کردم که می خواهم صحبت کنم به آنها گفتم

بچه ها من از این روز مسئولیت ارشد دژبان غذای دانشکده شدم ممکن است

یکی دو روز مشکل داشته باشیم ولی خدا کند که نداشته باشیم ولی بعد از

یکی دو روز اوضاع کار دستم می آید.

بنابراین به من فرصت بدید تا آن چیزی که برای سربازان غیربومی هست

را به آنها برگردانم این صحبت که با تشویق و دمت گرم و ای ولله همه

بچه های غیر بومی رو برو بود ،برایم جالب بود.

میدانید آنچه که ما را از دیگران متفاوت میکند بنظرم نیرو و اراده ایی هست

که بواسطه آن میتوانیم نقشه ها و ایده های خودمان را عملی بسازیم و الا زمین

پر از خوشفکرهای ترسوست.!

به دوستانم گفته بودم اگرقدرتمند شویم فقط میتوانیم جلوی قدرتمندی افراطی

سربازان بومی را بگیریم

به توصیه آخرین فرستاده خدا درعرصه نبوت هم باورمند بودم که تواضع

داشته باشم وقتی قدرتمندم و گذشتم بیشتر باشد وقتی درقدرتم و اگر قرار

است ببخشم در روی صندلی قدرت بر روی کسی منتی نزارم چون میدانستم

از آن روز به بعد نگاه ها به سمت سوی من هم دوستانه تر خواهد شد و

حتی ممکن است با چاپلوسی و ظاهرسازی هم قاطی شود

اولین قدم قدرتمندانه من گذاشتن جلسه با مسئول توزیع فیشهای غذا دانشکده

بود که فوقالعاده شخصیت دیکتاتور و قوی داشت اما میدانستم که آهن را فقط

میتواند آهن ببرد و بنابراین تصمیم گرفتم بر اساس قواعدی که برحسب مطالعه

و رفاقت با بزرگانی مانند مسعود سالاری یاد گرفته بودم به مردمک چشمانش

، مردم چشمم را بدوزم و قاطع اما مودب و با کمی لبخند سخن بگویم "از

امروز موقع ناهار هر سرباز بومی اگر در لیست نگهبانان حضور نداشته باشد

حتماً ناهار نخواهم داد"

همانگونه که گفتم سربازان بومی دانشکده ساعت دو مکان را ترک می کردند و

طبیعتاً حق خوردن ناهار را نداشتند و فقط بخشی از آنان که تعداد اندکی بودند

چون در لیست نگهبانی قرار میگرفتن و شب آنجا بودند باید ناهار می خوردند

از آنجا که بیرون آمدم یکسره با آشپزخانه رفتم و خودم را معرفی کردم و مورد

احترام ظاهری آنان قرار گرفتم ونیز لیست نگهبانان را از بخش نگهبانی گرفته

و دقیقا میدانستم چه کسانی نگهبان هستند و دردانشکده می مانند تا ناهار بخورند

روز اول مسئولیت هیچ وقت از یادم نمی رود که سربازان بومی که فیش غذا

داشتند را برگرداندم و قاطعانه گفتم ناهار نمی دهم.

این رفتار قدرتمندانه من تشویق و هیجان خیلی زیادی را برای من داشت و

هنوز بعد ازگذشت ربع قرن یاد آنروز که می افتم اعتراف می کنم احساسی

میشوم و و حلقه پلک دور چشمانم (از فوران هیجان) گاهی کمی نمناک میشود.

سیستم نظم دهی غذا توسط من سبب شد هیچ وقت غذا کم نیاید و در این میان

گرچه رضایت همه سربازان غیر بومی مظلومی که در دانشکده پناهگاهی

غیرپروردگار نداشتند را بدست آورده ، اما سبب شد جریان قدرتمندی که در

میان سربازان بومی قرار داشته و مسئولیتهای اتفاقاً مهم عهده دار بودند،

علیه من تحریک و تجمیع نماید

باید در این باره از قبل پیش بینی لازم را میکردم و اتفاقاً عملکرد مثبت من

باز به اعتبار و محبوبیتم افزود

لوکومتیو زندگی من...

ما را در سایت لوکومتیو زندگی من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 24 تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1402 ساعت: 12:12

صفحه بندی