آن زمان ها که به این سرعت رواج تلفن موبایل گسترده نشده
بود در خدمت سربازی سه موضوع به عنوان یک مثلث حیاتی
برای سربازها اهمیت خیلی کار ویژهای داشت اول غذا بود ،
دوم نامه از دوستان آشنایان و خانواده و سوم مرخصی
ربع قرن از این خاطراتت فاصله گرفتم اما فقط از لحاظ فیزیکی
با این روزگار فاصله گرفتم و دلم را همچنان در ترش و شیرین
و ملس خاطراتم گره زده دارم .
یعنی قانون خاطرات این است که ما نمی توانیم آنها را از دلمان
بیرون کنیم و فقط بایگانی می کنیم ودر گوشه ای نگهداری میکنیم،
مثل اینکه می گویند درهارد باکس ها چیزی به نام دیلیت وجود ندارد
بلکه همه آنها جمع میشوند و یک گوشهای حفظ میشوند.
درباره خاطراتم میگفتم ،
روزگار شیرین که باخودم میگویم"یادت هست،
تو بدان خیالت هم هست،
اینکه خاطراتت هم هست،
فقط یادت نرود کمی
جای تو خالیست".
شرایط در خدمت سربازی برای من خوش نمیگذشت ومن انسانی
نبودم که موج نیافرینم ،ساکن ،صامت و ساکت نمی توانستم یک
گوشه بنشینم تا موج تقدیر تدبیر مرا به هر سوی که می خواهد
ببرد .
اعتقاد به آزادی اراده داشتم و می توانستم درک کنم که نمیتوانم
صرفاً با رویا سازی این آزادی عمل را برای خودم به دست بیاورم .
تلخ است این جمله اما بپذیریم بسیاری از بیشه هایی که ما
فکر میکنیم در آن می توانیم آزادانه اسب اراده مان را به تاخت
درآوریم، رها شده در اختیار دیگران قرار گرفته و باید برای گسترده
کردن بیشه هامان به جنگ درونی با آنها برویم
این اعصار جنگهای بیرونی اصلاً نشانه خوبی نیست اما براحتی
میتوان با تدبیر و ذکاوت جایگاهت را افزون نمود من با مقوله پارتی
بازی دشمنی ندارم و آن را مانند خیلی از پدیده های بدشگون
در اطرافم قبول کردم ولی من آدمی بودم که با تدبیر سرنوشتم
را تغییر می دادم
آنروزیکه من را در جمعیت سربازان بلندم کرده و دستور دادند برو
موهایت را بتراش در حالی که تعدادی از آنها از من موی بسیار
بلندتر در همان جمع حضور داشتند، متوجه شدم تا قدرتمند نشوم
هر منطق ولو زور بر عقایدم حکومت می کند.
تعامل وهماهنگی البته موضوع دیگریست که این با موضوعی که
مدنظر من است تفاوت ماهوی دارد.
در اینطور موقع ها نباید جار و جنجال راه انداخت سر و صدا نمود
و کف بر دهان زنجیر کشید بلکه باید مدبرانه اختیارات را بدست
زمان بسپاری و شامه ات را بالا بگیری و خوب بو بکشی زیرا
فرصت ها مانند لقمه های زیبا و لذیذ شامه هرفرصت طلبی را
تحریک می کند ونباید آن موقع تو در خواب و خیال باشی
پیش از این فرمانده حفاظت دانشکده مرا به عنوان مسئول
نظمدهی نمازسربازان قرار داده بود
این دامی بود که به دلیل جاه طلبی بی تدبیرانه در آن گرفتار
شده بودم.
دین مقوله ایی نیست که بتوان آنرا با اجبار در گوش دل دیگران
وارد نمود و اساساً دین یک موهبت الهی است که انسان ها بر
اساس باورهایی که به آنها دست پیدا کردند عملیاتی میکنند،
از نقاب زنندگان ودوچهره گان مقدس ماب اگر عبور کنیم هر وقت
هر مسئول با هر نیت الزام به اجرای ظواهر دینی درجامعه نمود
طرد شد .
مسئول حفاظت با این کار دو نشان زد
الزام به اجبار نماز رفتن زاویه بین من وهم خدمتیهایم که اکثراً
متشرع نبودند ایجاد میکرد و برحسب ناپختگی درک نمیکردم
که این فاصله سبب تخریب جایگاه میشود و از طرف دیگر مرا به
مسئولیت یک تسلسل بی انتها و بی فایده مشغول کرده بود.
بعد از مدت کوتاهی فهمیدم رفتارهای اجبار گرایانه من برای
رفتن به نمازظهر و تحکم من به سربازان سبب رنجش و ناراحتی
و در ادامه دلخوری و حتی نفرت از من شده بود.
گرچه در این مسیر لطماتی دیدم ولیکن برای کاهش این مسئله
بغرنج خیلی سریع خودم را از این مقام خطرناک خلع نموده و اعلام
انصراف کردم
دژبان غذای سربازان (حمید چانه اهل کاشان) به پایان خدمتش
رسیده بود و با تغییر مسئول حفاظت دانشکده صدیقی به این
مسئولیت رسید همانطورکه گفتم مسئولیت پخش غذای سربازان
دست دانشجویان افتاده بود وبهمین دلیل سربازها از این وضعیت
بسیار ناراحت بودند. طبیعی بود که به دلیل بی نظمی های وجود
آمده و تبعیض توزیع مابین دانشجویان و سربازان همیشه برای
سرباز ها غذا کم می آمد
در این باره سرباز هایی که غیر بومی بوده یعنی شب دردانشکده
میخوابیدند متضرر نهایی بوده و تا شام گرسنه میماندند.
به ناگاه فکری بذهنم رسید تا بتوانم با مدیریت این اعتراضات
ضمن اینکه حق آنها را بگیرم یک موقعیت جدید برای خودم بسازم
لوکومتیو زندگی من...ما را در سایت لوکومتیو زندگی من دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 94