213- دانشکده نیروی دریایی

خرید بک لینک

با خودم کلنجار میرفتم و گاهی از این پهلو به آن پهلو ،سعی میکردم با تصور های

خوب سعی میکردم آیندهام را زیبا تصور کنم

نمی دانم برای شما اتفاق افتاده یا نه ولی من هر وقت از اینگونه تصور ها به سراغم مد

، سرنوشت تمام تصاویر مرتب شده مقابل چشمم را ، شخم میزد.

گاهی شرایط به یک نحو سخت میشود گاهی از خدا آرزو میکنی این،  قسمت آخرش

باشد گاهی دوست داری به خواب بروید دیگر بیدار نشویم و این آرزو دقیقاً بخاطر آنست

از تقدیری که بر سرنوشتت رقم خورده اصلاً راضی نیستی

من نمیدانم ما می توانیم به اندازه زمانی که یوسف در چاه افتاد به تقدیر خداوند

دلمان را قرص کنیم یا نه

صبح خودم را به آقای عصری معرفی کردم او از دوستان خوب آقا مرتضی بود نامه

ایشان را که تقدیم شما کردم با لبخند خیلی زیبا یک فرم به من داد تا پر کنم

فرم را که پر کردم از درب پشت در حالی که سوار بر افکارم بودم وارد محدوده

دانشکده نیروی دریایی شدم

میگفتند اینجا قبل از انقلاب ب یک چیزی مانند هتل یا متل یا کازینو و از این طور چیزها

بود و جالب اینکه بعدها فهمیدم روی ظروف چینی که آنجا استفاده می شد ، جملگی

لوگوی یک هتل مشهور بود.

وقتی وارد شدم خودم را به اداره پرسنلی یا به قول خودمان اداره نیروی انسانی

معرفی کردم و مرا به بخش سربازها راهنمایی کرد.

برایم همه سربازها که جملگی یک لباس همرنگ خاکی  پوشیده بودند، هم شکل

به نظر میرسیدند در بین آنها فقط من بودم که لباس شخصی داشتم

لوکومتیو زندگی من...

ما را در سایت لوکومتیو زندگی من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 74 تاريخ: يکشنبه 30 آذر 1399 ساعت: 6:46

صفحه بندی