
عموماً طوری رفتار میکردم که ضمن آنکه هوای پرسنل را داشتهباشم به خصوص بچه های غیر بومی غذا کم نیایدگاهی که مدیریت من عود! میکرد، غذا کم می آمد آنقدر نفوذ درآشپزخانه داشتم که به من عدا بدهند اصطلاحاً آبروداری می کردندمن هم البته در برابر کارهایی که آنها انجام می دادند اصطلاحاًبگم بگم راه نمی انداختم،برای همین اوضاع بطورمسالمت آمیزبه پیش میرفت و روزها آنقدر خوب آنقدر خوش میگذشت که حسابساعتها از دستم خارج شده بود این زیبایی گذر زمان شاید بخاطرآرامش این بود که برای خودم درست کرده بودم ،طبیعی اس...
ادامه مطلب